نی نی نازنازی

زندگی نی نی پانیذ

اومدن مهمونا قبل عید

سلام ...وای ببخشید خیلی وقته نیومدم دختر نازم کارهای عید خیبی زیاد بود....خونه تکونی ...خیاطی ...شیرینی پختن و خرید منم دست تنها بودم .... قبل عید کلی مهمون داشتیم ....دختر دایی من با پسرهاش امیر علی و امیر حسین و اکبر اقا به قول تو اکر اقا مامی و خاله مائده و زن دایی نازنین که بیشتر واسه خرید جهیز خاله مائده اومده بودن..... دچرخه بازی تو پارکینگ ماهگرد پانیذ .....رستوران هانی بازار مبل خلیج فارس رفتیم ببینیم سرویس خاله اماده شده یا نه ....گرسنه و خسته رفتیم ناهار و ماهگرد عشقم رو هم جشن .رفتیم بعد غذا تو راه خونه خوابیدی ماهگرد دینا ساری.... خیللللللی دوستون دارم ساری که بودیم واسه 22 بهمن ...
22 فروردين 1394

تفریحات زمستونی و بودن با دینا

سلام دخترم ...مامانی یکم تنبل شده دیر به دیر میاد....یکم مهمون داشتیم ..یه هفته هم واسه تعطیلات ساری رفته بودیم...یه جمعه با عمو رضا اینا رفتیم پیست اسکی آبعلی.... ساری که بودیم دینا قرار بود از شیر گرفته بشه به خاطر همین روز ها میامد پیش ما خونه مامی...کلی با هم بازی کردین و یکم هم دعوا البته اونم شیرین بود...بعدشم چون دایی جون تهران کار داشت بعد برگشتن ما اونا اومدن پیش ما تهران...خیلی خوش گذشت بهمون...هر ماری یکیتون میکرد اون یکی هم باید انجام میداد... حالا بقیه به زبان تصویر...راستی یه تولد مشترک هم واسه هم دینا و هم پانیذ خونه مامی گرفتیم که تو پست بعد میزارم.. دوست دارم همه امید من این کت و دامن هم واست دوخت...
21 دی 1393

25 امین ماهگرد دختر نازم

           دخترم 25 ماهه شدی...مبارک باشه از شیرین کاریهاتهرچی بگم کمه...انقدر حرف های جالب میزنی که تعجب میکنم از کجا یاد گرفتی...تمام کارهای منو تقلید میکنی..خونه رو واسم مرتب میکنی...چند تا شعر یاد گرفتی  که خودت اونا رو حفظ کردی... جمله های جالبی که میگی چند تا شون رو مینویسم میدونی چیه....یه لحظه بیا...فعلا برو...چه عجب...صدا رو کم کن میخوام بخوابم...میخوام برم مهد کودک(عاشق مدرسه و مهد کودک شدی البته تو تلویزیون دیدی چون تا حالا هیچ کدوم رو نرفتی)....جدیدا شب بخیر هم میگی... به مغازه میگی مزاغاله به هواپیما میگی هماتان به رزلب میگی للبی ب...
11 آذر 1393

تولد 2 سالگی

                                تولدت مبارک دخترم دخترم 2ساله که اومدی تو خونه ما ...2 ساله که من بهترین حس دنیا رو تجربه کردم...دو ساله مادر شدم...دخترم دیگه با تو تنهایی و دوری تلخ نیست آخه تو شدی همدم و هم زبونه من...اول خدا رو شکر میکنم که تو رو صحیح و سالم به من داده بعد خدا رو به معصومیت این روز های تو قسم میدم که هیچ بچه ایی هیچ جای دنیا مریض نشه و همیشه شاد باشه... چقدر زود دو سال گذشت انگار همین دیروز بود که انقدر کوچولو بودی که تنهایی نمیتونستم حمومت کنم اما حالا وقت...
2 آذر 1393

جا مانده از قبل

سلام به همه دوستامون...چند وقتی اینترنتمون قطع بود ...به همین دلیل عکس های تولد پانیذ رو نمیتونم الان بزارم باشه تو پست بعدی.. عزاداری هاتون قبول باشه امیدوارم پانیذ منو تو دعاهاتون فراموش نکرده باشین...امسال پانیذ لیشتر معنی عزا داری و امام حسین رو فهمید..غروب ها تو کوچه ما هیئت دسته میرفت منو پانیذ هم میرفتیم پایین و عزاداری میکردیم...پانیذ هم سینه میزد مثل بقیه وبا زبون شیرینش میگفت حسین... واسه عاشورا و تا سوعا مثل هر سال رفتیم ساری... دو روز مونده به عاشورا تولد گل همیشه بهار زندگیم بود دخترم پانیذ عزیزم تولدت مبارک ... حالا تو پست بعدی تولدت رو که یه هفته زودتر گرفتم به دلیل شروع محرم رو میزارم...دختر عزیزم خیلی دوست دارم....
19 آبان 1393

شروع پاییز و سفر کیش

سلام به همه دوستان ..مدتی نبودیم... اول اینکه عید قربان و عید غدیرتون مبارک.... واسه عید قربان تصمیم گرفتیم کیش بریم...جاتون خالی خیلی خوش گذشت..البته به همراه اذیت های پانیذ خانم...که اصلا مراکز خرید رو دوست نداشت...اما جاهای تفریحی خوب بود..چهار روز اونجا بودیم اما زود گذشت.. بقیه سفرمون رو به زبلن تصویر ببینید پانیذ تو 23 ماهگی واسه اولین بار داره سوار هواپیما میشه... لابی هتل آرامیس /پانیذ در حال شیطونی اینجا هم کشتی هست که رفتیم وسط دریا تا مرجان های دریایی رو ببینیم( کشتی آکواریوم) رو عرشه کشتی خانواده کوچیک ما دخترم داره باماهی ها حال و احوال میکنه فدای خانومیات و...
4 آبان 1393

گردش آخرین روز های تابستان

دختر عزیزم تو یه چشم به هم زدن داری دو ساله میشی..دخترم داری بزرگ وبزرگتر میشی .....لذت میبرم از دیدن قد کشیدنت از دیدن حرف زدنت از معصومیت بچه گونت که خودتو واسمون شیرین میکنی....وقتی یاد روز های بچه گی خودم میافتم پیش خودم میگم دیر تر بزرگ شو همیشه همینطور کودک و معصوم بمون...بزار شادی هات اندازه دنیات باشه...وقتی عکس های قدیمی تو نگاه میکنم دلم واسه اون روز ها تنگ میشه...اون موقع ها می گفتم کی بزرگ میشی ...اما حالا واسه همه اون سختی ها دلم تنگ شده تو شیرین ترین هدیه خدا واسه من بودی... شنبه هفته قبل یهویی با مامان النا ..مینا جون تصمیم گرفتیم بریم پارک...هم بازی کنین هم یه چند تا عکس یادگاری بندازیم...از خونه چند تا لباس بردم تا عکس ب...
4 مهر 1393

تولد مامان و22 مین ماهگرد دخترم

10 شهریور امسال برابر شد با تولد من و ماهگرد همه زندگیم. پارسال تو 10 ماهگیت که اونم برابر شد  با تولد من تب شدیدی کردی و مجبور شدیم بیمارستان بستریت کنیم ...روز خیلی بدی بود واسه من قد ده سال گذشت.....دخترم همه زندگی من تو روز تولدم ازخدا سلامتی تو رو خواستم... خواستم تا مادر خوبی واست باشم وبهترین ها رو بهت یاد بدم...امسال شمع تولدم رو با هم فوت کردیم....                                            22 ماهگیت مبارک دخترم متا...
25 شهريور 1393

روزهای تابستان 93

سلام دختر گلم....امیدوارم هر وقت که داری این پست رو میخونی سرشار از شادی باشی... یه روز جمعه که تصمیم داشتیم بریم هایپر استار واسه خریددیدیم خیلی شلوغه و تصمیم گرفتیم واسه اولین بارشما رو ببریم باغ وحش تا از نزدیک حیوون ها رو ببینی...این بود که واسه اولین بار در تاریخ 17 مرداد رفتی باغ وحش ارم... خیلی بهت خوش گذشت اسم اکثر حیوون ها رو یاد گرفتی خانم خانم ها از ماشین پیاده نمیشی؟؟؟؟؟ اینم من و دخترم کنار لک لک ها.... یه روز غروب با النا و مامانش باهم رفتیم پارک...خیلی خوب بود باهم میچرخیدین و بازی میکردین اصلا هم منو اذیت نکردی....چند تا دختر بچه با هم خاله بازی میکردن تو النا هم رفتین پیش او...
23 شهريور 1393

کادو های پانیذ و گردش با دینا

یک  ا ز اتفاقات جا مانده از قبل که ساری بودیم رفتن پارک با دینا جونه.... دختر دایی و دختر عمه شیطون...این سری خیلی با هم رفیق شده بودین...تو پارک همه فکر میکردن شما دوقلویین بعد اومدنمون از شمال یه چند روز اول شما رو باید زیادبیرون ببریم تا به خلوت بودن اینجا عادت کنی...یه شب که رفته بودیم پارک پرواز...از بازار چه ت پارک دوت النگو بدل و یه اسباب بازیه کوچولو به انتخاب خودت خریدی...دیگه بزرگ شدی و اسباب بازی هات رو خودت انتخاب میکنی... البته دو تا النگو بود که یکی رو متاسفانه شکوندی...نا گفته نماند که بعد چند روز اون عروسک رو هم نابود کردی... میخواستی ببینی از کجاش نور میاد وقتی تکون میدی...دختر کنجکاو م...
26 مرداد 1393