پانیذپانیذ، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 15 روز سن داره

نی نی نازنازی

پانیذ در بوستان نهج البلاغه

چندوقته پیش با عمورضا اینا رفتیم بوستان نهج البلاغه...بهت خیلی خوش گذشت گلم...تمام مدت محو مجسمه های اونجا بودی.... اینم عکساش       فدات یشم یا محو دختره بودی یا پسره یعنی همه عکسایی که گرفتیم تو هیچکدوم دوربینو نگاه کردی...     ...
6 شهريور 1392

سفر به شمال(3)

سلام به دوستای مهربونم... اومدم تا ادامه سفرمون به شمالو بگم براتون...روزعیدفطر92/5/18 صبح زود از خواب بیدار شدیم اخه قرار بود با فامیلای مادری من یعنی کل خانواده ماوخانواده خاله معصوم من و خانواده خاله مولود من بریم جنگل و حسابی خوش بگذرونیم ولی از شانس ما اونروز هوا ابری ولی باز با این حال بعد از برگشتن مامی زهرا از نماز عید فطر و برداشتن وسایل حرکت کردیم و تو راه بقیه فامیل هم به ما ملحق شدن....به وسطای راه که رسیدیم بارون شدت گرفت و مجبور به بازگشت شدیم و رفتیم محل کار شوهر خاله من که جای تفریحی خوبی بود و بارون هم با ما کاری نداشت....ولی خیلی ضد حال خوردیم...بعد از چند ساعت عمو رضا و زن عمو وسارا و شهریار و مامان بزرگ و بابا بزرگ پدری...
4 شهريور 1392

سفر به شمال(2)

دومین روزی که شمال بودیم یعنی 92/5/17با خانواده پدری پانیذی یعنی عمورضا و زن عمو و سارا و شهریار و دخترعمه عارفه و پسرعمه عرفان رفتیم گردش سمت یکی از شهرهای اطراف ساری به اسم کیاسر که هم از هوای تمیز اونجا و هم از محیط اطرف اونجا لذت ببریم و اونجا به باغ یکی از دوستای بابا امیرحسن هم سر زدیم....         ...
4 شهريور 1392

سفر به شمال(1)

سلام به دوستای گلم امروز بلاخره بعد از مدتها وقت کردم تا بیام و از سفرمون به شمال و گذروندن تعطیلاتمون براتون بگم...آخه این روزا پانیذی خیلی شیطون شده و همش باید حواسم بهش باشه تا کارای خطرناک نکنه.... منو پانیذی و خاله مائده جونی و بابا امیرحسن روز چهارشنبه 92/5/16 ساعت 12 ظهر حرکت کردیم به سمت شمال....منو پانیذی کلی خوشحال بودیم که داریم میریم شمال و قراره ده روزی بمونیم البته من بیشتر خوشحال بودم آخه اونجا یه کم میتونستم استراحت کنم و چون هروقت میریم اونجا مامی زهرا و خاله جون مائده به پانیذی رسیدگی میکنن.... فداش بشم چه ذوقی داره.... تو راه فیروزکوه نگه داشتیم تا هم یه کم چایی و خوراکی بخوریم هم بابا امیرحسن کمی استراحت ک...
2 شهريور 1392

اتفاقات خوب..

امروز  بعد از تلاش های بسیار منو خاله مائده و مامان زهرا در شمال برای درآوردن گوشواره از گوش پانیذ و گذاشتن گوشواره طلا تو گوش پانیذی بلاخره من و دخترعمو سارا تونستیم در تهران و به تنهایی گوشواره خانم خوشگله رو بزاریم تو گوشش البته خوشگل خانم کلی  گریه کرد و چون هردفعه کلی گریه میکرد مامان زهرا هم دل نداشت مارو از اینکار پشیمون میکرد  ومیگفت نمیخواد گوشواره بزاری..بزار وقتی بزرگ شد من خودم دوباره میبرم گوششو سوراخ میکنم و گوشواره میزارم براش....ولی من دست از تلاش برنداشتم و امروز که دخترعموی پانیذی اومده بود تا با پانیذی بازی کنه منم از فرصت استفاده کردم و گوشواره خوشگل خانمو گذاشتم.... عشقم ببخشید که امروز اینقدر اذیت شدی.....
31 مرداد 1392

تلاش خاله مائده

عزیزدلم وقتی هنوز تو دلم بودی خاله مائده همش میگفت کی دنیا میای تا دست و پاهاتو لاک بزنه...آرزوش بود که دست و پاهاتو لاک بزنه... از وقتی دنیا اومدی تا چند وقته پیش به زور تونستم جلو خاله مائده رو بگیرم که اینکارو نکنه آخه میگفتن ضرر داره واست...چون همش مشغول خوردن دستت بودی و من میترسیدم ولی وقتی ایندفعه خاله مائده اومد دیگه نتونستم جلوشو بگیرم اونم با کلی سعی و تلاش موفق شد تا پاهاتو لاک بزنه چون تو همش تکون میخوردی و انگشتاتو میمالوندی به فرش هم فرش کثیف میشد هم لاکت پاک میشد ولی خاله مائده دست از تلاش برنمیداشت تا اینکه موفق شد و به این آرزوش رسید.... فدای انگشتای کوچولوت بشم که با این لاک نازتر هم شده     ...
31 مرداد 1392

پانیذ نون خور!!!!!!!!!1

پانیذ جونم عاشق نون خوردنی...وقتی نون میدم دستت تا یه مدتی مشغول نون خوردنی...مخصوصا وقتی ما داریم غذا میخوریم بعد اینکه شما غذاتو نوش جان کردی مجبوریم نون بدیم دستت تا به ما کار نداشته باشی و ما غذامونو بخوریم وگرنه میری وسط سفره میشینی.........فدای شیطونیات عاشقتم نازنینم     شرمنده عکسا بخاطر تکون خوردنای پانیذی تار شدن.. ...
31 مرداد 1392